چیزی نمونده تا 96

لحظه های آخر 95

خییییلییییی بهم سخت گذشت

لحظه به لحظه ش آزار دهنده بود

وارد دانشگاه شدن و رفتن به رشته ای که فکرشم نمیکردم بدتر از همه جاش بود....

مهم ترین هدفم تو سال 96 ،دید بهتر به رشته مه و چشم بستن روی زشتی ها،امیدوارم بتونم...

سال جدیدتون پر از شادی :)

 

اهداف سال 96

ادامه نوشته

روز 4 شنبه و I.C.U

روز چهارشنبه کارآموزی داشتیم ، رفتیم بیمارستان و لباس عوض کردیم داشتیم تو راهرو ها

راه میرفتیم و حرف میزدیم که استادمون زنگ زد گفت بیایید I.C.U

رفتیم ....از در شیشه ای که میری تو شیر آب و مایع دستشویی و الکل هست که دستهاتو بشوری و

ضد عفونی کنی و اون طرف تر پاپوش هست ک رو کفش هات پات کنی و وارد بخش بشی

خب این مراحل طی شد، رفتیم سر بخش وایسادیم استادمون با ی بغل پرونده و کاردکس آمد

گفت اطلاعات رو وارد کنید :/      قیافه ی ما ها :  :/    :|    :o   :)   :(

پرونده ها رو گرفتیم و مشغول شدیم ، تاریخ بستری رو نگاه میکردی 20 بهمن :/

بعد بخشهایی که بیمار چرخیده ...به ترتیب اورژانس و داخلی و قلب و ریه و آخر هم I.C.U

وضعیت کنونی ش هم بیهوش و بی جون افتاده بود رو تخت و با دوز وحشتناک دارو میگرفت. ....

اکثر مریضهای بخش اینجوری بودن ،بیشتر از 1 ماه بستری و همه بیهوش جز ی خانوم مسن

کاردکس ها رو نوشتیم و رفتیم دارو دادن ، مریض ها بیهوش و نیاز به چاق سلامتی و معرفی کردن و

توضیح دادن نبود ، دارو ها هم همه تزریقی ...هر دو دست مریض آنژیوکت داشت و بالاسرش علاوه بر

مانیتور فشار خون و نبض و نوار قلب یه عالمه سرم مختلف آویزون. .....

دلم سوخت ....برا خانواده ی مریض ها بیشتر از خود مریض ها ،خودشون که چیزی نمیفهمیدن،

بیهوش و بی جون افتاده بودن...بیچاره خانواده ها ....دلم خیلی سوخت ...حالم بد شد ...

همراه ها پشت در نشسته بودن و دعا میخوندن و صلوات میفرستادن و فوت میکردن تو ..

از ته ته دل خدا رو شکر کردم که اعضای خانواده ام سالم ن ...

نمیدونم حس کردم باید اون روز رو مینوشتم. .. که تلنگر باشه ....

شاد باشید.

اینجا بهترین جا

اینجا بهترین جاییه که میتونم بی دغدغه از خودم بنویسم

از اتفاقهای دور و برم ، از خوب و بدش. ...

از حال لحظه به لحظه م

خوبه ک آشنا اینجا رو نمیخونه

خویه ک کسی اینجا نمیشناستم. ...

نزدیک عید

آدم میره از خونه بیرون

خیابون ها پرررر از ماشین

پیاده رو ها پرررر از آدم و دست فروش

همه دارن خرید میکنن ، حالا یکی بیشتر یکی کمتر    ....

انشاءالله که دم عیدی همه شاد باشن و خندون :)

چهارشنبه سوری

امشب بعد از 3 سال تو مراسم 4 شنبه سوری شرکت کردم

چند بار از رو آتیش پریدم

بلند بلند خندیدم

فقط به خاطر اینکه نشون بدم حالم خوبه

بدیش اینه ک به بقیه که میرسم لال میشم

بدیش اینه ک تو رو همه میخندم

بدیش اینه ک اعصابم ک خورده فقط  اینجا حرف میزنم

فقط تو تنهاییم گریه میکنم     .....

من تنهام

الان خوابیدم

هندزفری تو گوشم

ی آهنگ قدیمی داره پلی میشه

به یاد تابستون که بعد کنکورش هرررر شب با گریه میخوابیدم، دارم گریه میکنم

خدااااا کجایی پس؟ ؟؟ حالم خوب نیست. ....میبینی؟؟

:(

به حدی حالم بده که دلم میخواد همین الان الان الان زندگیم تموم بشه و خلاص....

:(

حالم خوب نیست

اصلا خوب نیست

همه چیز اعصابمو به هم میریزه

همه چیز کلافه م میکنه

حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو ندارم

اینستامو دیسیبل کردم

دلم میخواد خودمم دیسیبل کنم....

آخرای اسفند ...

ی مهلت 4 روزه گذاشته بودن برا ثبت نام کنکور ...

تمام 4 روز حالم از استرس ثبت نام کردن یا نکردن خراب بود

حالت تهوع و سرگیجه ی دائمی ...بد خلقی با همه، همههههههه ها از همکلاس و استاد و خانواده و ....

روز 4 ام تصمیم داشتم عصری برم ثبت نام ، تا عصرش کلی با خودم فکر کردم، دیدم با 22 واحد دانشگاه و

کارآموزی ها و هیییییییچ کتاب کنکوری نداشتن اصلا ثبت نام کنکور جور درنمیاد :/

بیخیالش شدم

همه ش دلم میخواست زودتر مهلت ثبت نام تموم بشه که من حالم بدتر نشه ....

حالا آمدم بگم نه اینکه خوشحالم از کنکور ثبت نام نکردن ،نه ،ولی واقعا توانایی تحمل استرسهای روحی و جسمی

کنکور رو نداشتم، به هیچ وجه، ،،،، اون 4 روز آنقدر حالم بد بود که شاید شمایی که داری میخونی هیچ وقت باور

نکنی ،فقط کسایی که نزدیک منن با دیدن اون وضع و حالم باور کنن ....

حالا

به هر حال، گذشته

من حالم از وضع کنونی م خوب نیس

ولی کاری هم برا تغییرش نمیتونم بکنم....

کسی حق نداره قضاوتم کنه ....هیییییییچ کس

من حالم خوب نیست. ...

کارآموزی روز جمعه

امروز صبح کارآموزی داشتیم

روز جمعه اصولا بعیده اما چون خودمون خواستیم قبل عید تموم بشه و امتحانش هم بدیم باید جمعه ها هم بریم...

امروز رفتیم C.C.U ، رفتیم کارت دارویی ها و کارتکس هارو چک کردیم و دارو ها رو چیدیم

بعد رفتیم بالا سر مریض ها دارو دادن

من میترسیدم ...نزدیک نمیرفتم ک استاد نگه تو داروی این مریض رو بده ...

مریض آخری افتاد به من ، ی مرد بی اعصاب حدود 50 ساله

تا رفتم بالا سرش با ی لحن بد گفت دارو هامو اشتباه ندی :/

استاد هم گفت تقصیر خودته ،انقدر مریض هارو با اضطراب نگاه میکنی که فک میکنن داری اشتباه میکنی :/

2 تا قرص داشت و ی تزریق وریدی

قرص ها رو دادم

اومدم آمپول بشکونم دستم برید :/

استادمون گفت نمره ت کم میشه

فک کن

روز جمعه ،بری کارآموزی ،مریض گند بزنه بهت ، دستت رو ببری،استادت هم بگه مشکل از توعه. ....

خدا ....حواست بهم هست؟؟؟؟

من باز گیر دادم به یه اهنگ

این آهنگ جوابم نکن محسن چاوشی قدیمیه؟؟؟ جدیده؟؟؟

به هرحال تازه دست من رسیده و من گذاشتمش رو ریپیت

صبوریم کمه بی قراریم زیاده

چقدر بی قرارم منه صاف و ساده

عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو

عزیزم چقدر تلخه کام من از تو...

 

حالم خوب نیست. ....

میریم کارآموزی

خوب نیس

سخت نیس ها

من آدمش نیستم

آدم کار پرستاری کردن نیستم ....

من نمیتونم ارتباط برقرار کنم

من حالم خوب نیست

این وضع رو دوس ندارم 

کنکور هم نمیتونم بدم

هیییییییچی کتاب ندارم  ....همه رو دادم رفت....حتی کتاب درسی خشک و خالی هم ندارم

نمیدونم باید چه کار کنم

خداااآااااااااااااااااااااااااا خداااآااااااااااااااااااااااااا کجایی آخه

من خوب نیستم

ی کاری بکن

نمیدونم

ی کاری ....

 

 

کنکور 96

همچنان دارم به خودم لعنت میفرستم که کنکور 96 ثبت نام نکردم ....

روز 4 شنبه، اولین روز کارآموزیمه

نگرانم ....

خییییلییییی

حالم خوب نیست

میترسم

درست انتخاب نکردم

بد شانسی آوردم

ی کمم گند زدم   ....

تنها چیزی این روزا تو  ذهنم نیس ،حس رضایته

پرم از تناقض و دو دلی و نگرانی  .....

الان من

خیلی معمولی

خیلی خیلی معمولی

نه در حال غرق شدن در خوشحالی

نه در حال خفه شدن از بدبختی

روزام همینطور میگذره

برنامه این ترمم خیلی جالب نیس

فاصله بین کلاسها خیلیه، دانشگاه خارج از شهره، نمیشه برگردی خونه و دوباره بری

تو دانشگاه ام وقت آدم ب بطالت میزه ....

بعضی وقتها مث سگ پشیمون میشم از اینکه کنکور 96 ثبت نام نکردم بعضی وقتها هم

ب خودم میگم بیخیال بابا بسه دیگه کنکور سرتو بنداز پایین مث آدم درس پرستاریت رو بخون

خلاصه ....حالم و روزام خییییلییییی معمولی ن

بدون هیییییییچ هیجانی ...

همکلاسی ها

همکلاسی هامو دوس ندارم

خصوصا ح.م و پ.ش ....

ح.م ک خیلی خودشو بالاتر از همه مون میدونه ....اصلا رعایت بزرگ و کوچکی نمیکنه. .....

ف.ب خیلی دو روئه

اون شمالیه و دار و دسته ش ک هیچی ....

اگه ی دوست واقعی تو اون جمع باشه فقط ز.ج ....فقططططططط

تو :/

اون ترم یکشنبه ها و دوشنبه ها از شوق و ذوق دیدنت تپش قلب میگرفتم...وقتی میدیدمت خوشحال میشدم

و قند تو دلم آب میکردن...از کنار پنجره و در قایمکی کلی نگاهت میکردم.....با ذوق

و این ترم حس تهوع بهت دارم ، متاسفانه شنبه و یکشنبه و دوشنبه تماما میبینمت،

تا میبینمت سرمو برمیگردونم ک همون ی نگاه بشه و تمام .. 

این ترم از بس ازت بدم میاد وقتی میبینمت تپش قلب میگیرم     .....

تفاوتیه ها :)

:(

هیچ کس ب اندازه بابام منو عذاب نمیده

هیچ کس به اندازه اون گند نمیزنه به سر و هیکلم

از هیچ کس به اندازه اون بدم نمیاد

حتی 1 هفته مونده ب کنکور کاری ب سر من آورد ( بعد از کلاس جمع بندی ژنتیک ) که 48 ساعت بی وقفه گریه

میکردم ....بی وقفه. ....تو دوران کنکور هر روز ی بهونه جور میکرد از صبح ک بیدار میشدم عملیات گند زدن رو

شروع میکرد آخرش هم میگفت تو هیچی نمیشی خاک تو سرت و اینا ....

بعد کنکور تا فاصله نتایج و بعد نتایج هم که ی چشمم اشک بود و ی چشمم اه و خون گریه میکردم ...

تو مسیر عروسی سحر چنان رنگی م کرد که تو تمام عروسی بغض داشتم و آخر شبش نرفتم خونه تا 2 روز

موندم خونه داییم اینا ک مثلا یادم بره چ حرفهایی بهم زده ....

از اول ترم تا حالا n بار اشک منو راجع به مسائل مزخرف ب هم ریخته

نمونه ش امشب

بعد از آوردن فرش اتاقم از فرش شویی

هر حرفی از دهن ش درمیاد میزنه و بعد انتظار سکوت و احترام داره...منم جوونم.   .. غرور دارم .

منتها اون با بی رحمی تمام له ش میکنه

ازش با تمام وجودم متنفرم .....دلم میخواد بمیره ....اینطوری لااقل آرامش دارم

هدف از نوشتن این پست فقط به یاد موندن این اشک هاس .. همین

هیچ احدی هم حق حرف زدن و نصیحت کردن نداره