روز چهارشنبه کارآموزی داشتیم ، رفتیم بیمارستان و لباس عوض کردیم داشتیم تو راهرو ها
راه میرفتیم و حرف میزدیم که استادمون زنگ زد گفت بیایید I.C.U
رفتیم ....از در شیشه ای که میری تو شیر آب و مایع دستشویی و الکل هست که دستهاتو بشوری و
ضد عفونی کنی و اون طرف تر پاپوش هست ک رو کفش هات پات کنی و وارد بخش بشی
خب این مراحل طی شد، رفتیم سر بخش وایسادیم استادمون با ی بغل پرونده و کاردکس آمد
گفت اطلاعات رو وارد کنید :/ قیافه ی ما ها : :/ :| :o :) :(
پرونده ها رو گرفتیم و مشغول شدیم ، تاریخ بستری رو نگاه میکردی 20 بهمن :/
بعد بخشهایی که بیمار چرخیده ...به ترتیب اورژانس و داخلی و قلب و ریه و آخر هم I.C.U
وضعیت کنونی ش هم بیهوش و بی جون افتاده بود رو تخت و با دوز وحشتناک دارو میگرفت. ....
اکثر مریضهای بخش اینجوری بودن ،بیشتر از 1 ماه بستری و همه بیهوش جز ی خانوم مسن
کاردکس ها رو نوشتیم و رفتیم دارو دادن ، مریض ها بیهوش و نیاز به چاق سلامتی و معرفی کردن و
توضیح دادن نبود ، دارو ها هم همه تزریقی ...هر دو دست مریض آنژیوکت داشت و بالاسرش علاوه بر
مانیتور فشار خون و نبض و نوار قلب یه عالمه سرم مختلف آویزون. .....
دلم سوخت ....برا خانواده ی مریض ها بیشتر از خود مریض ها ،خودشون که چیزی نمیفهمیدن،
بیهوش و بی جون افتاده بودن...بیچاره خانواده ها ....دلم خیلی سوخت ...حالم بد شد ...
همراه ها پشت در نشسته بودن و دعا میخوندن و صلوات میفرستادن و فوت میکردن تو ..
از ته ته دل خدا رو شکر کردم که اعضای خانواده ام سالم ن ...
نمیدونم حس کردم باید اون روز رو مینوشتم. .. که تلنگر باشه ....
شاد باشید.